
آ...ي ف.م. سخن دمت گرم و سرت خوش باد.
3. حالا ديگه تو وبآباد كسي نميگه ولش كن فلاني طنز ميگه و منظورش اين باشد كه طنز جدي نيست. حالا سينهچاك را ولش كن، ولي آيا ميتوان بيخيال طنز زيباي تمدن هم شد.
4. طنز زير تقديم به شما، كه ميفهميد طنز خود زندگي است.
(با الهام از داستاني كه چندين سال پيش در هفته نامه آدينه خواندم)
امروز روز آخر سال است و ما بچهها براي گرفتن عيدي لحظهشماري ميكرديم كه ناگهان مادر مهربان و پدر فداكارمان بر سر خريد شيريني و ميوههاي عيد، در يك گفتمان خانوادگي، زندگي سي ساله خود را به چالش كشيدند.
مادر عزيزمان اعتقاد داشت كه بهتر بود، پدرگرامي به جاي كسب دانش و خواندن چهار كلاس در مدرسه به شغل شريف تجارت نائل
ميآمدند، تا فرزندان از جان بهترشان، خداي ناكرده در اثر گرسنگي جان به جان آفرين تسليم ننمايند. پدر گرامي در جواب فرمودند كه
يك كارمند فقط ميتواند با اضافه كاري بر سر مزار پدر محترم مادر عزيزمان درآمد بيشتري به دست آورد. مادر عزيز در جواب سخناني
پر از مهر و محبت در مورد مادر عزيز پدر گراميمان ايراد فرمودند و اعتقاد داشتند كه تمام آشنايان و اقوام پدر گراميمان در آمد خود رااز
راه كمك به حمل و انتقال بارهاي مردم خوب كشورمان بهدست ميآورند. و حتي فرمودند كه خواهر عزيز پدر محترممان به خانههاي مردم
رفت و آمد ميكنند ولباسهاي آنها را ميشورند. پدر گرامي كه تحت تاثير سخنان مادر عزيز مان، خون در رگهايشان به غلغل افتاده بود،
بسيار دوستانه از مادرمان تقاضا كردند كه اگر ايشان دلشان براي خانوادهاشان تنگ شده است ميتوانند هر مدت كه لازم باشد،
با جمعآوري اثاث مورد نياز زندگي به خانه پدر محترمشان تشريف ببرند و در ادامه در مورد پدر جان مادر عزيزمان اظهار داشتند كه گويا
ايشان در كنار خيابان سوار شدن خانمها را به ماشينهاي مدل بالا مديريت ميكنند. هنوز گفتمان پدر بزرگوار و مادر خوبمان به پايان نرسيده
بود كه ماهي قرمز كوچولو در تنگ پر از آب غلتي زد و سال تحويل شد.

جهان خيلي خندهدار شده(تصویر اون بالا سمت چپ را نگاه کنید)، اتفاقاتي كه رخ
ميدهد، حرفهايي كه گفته ميشود، دردها، ناكاميها، همه و همه چيز. صبح كه از خواب
بيدار ميشوم سوژههاي طنز همه سر ميز صبحانه، صف ميكشند و انتظار دارند كه
آدم آنها را بنويسد. خوب سوژهها هم آدمند و حق دارند ولي از طرف ديگر زمان به
سرعت برق و باد ميگذرد و آنها كهنه ميشوند. بعضي وقتها خيلي دلم براي آنها
ميسوزد ولي مگر چاره ديگري هم هست؟ 

چهارشنبه سوری و نورو ز هم تا اطلاع ثانوی در راس اخبار هستند. امیدوارم سال ۱۳۸۴ شمسی را با هفت سین سینه چاک آغاز کنید و سالی پر از عشق برای همه ما ایرانیان آرزو می کنم.
در ضمن در پایین همین مطلب، مطالب زير را بخوانيد و های های بخندید.
۱. طنز وبلاگ نویسان در پالتاک(۲)
۲.سینه چاک در سرزمین عجایب(۲)- تجارت الكترونيكي
سين دوم: سدالت اجتماعي
سين سوم: سازادي زندانيان ۳۰ یا C
سين چهارم: سقوق بشر
سين پنجم: سبزی و سادی سبلاگ نویسان
سين ششم:سظرات بیشتر توی سبلاگ ها
سين هفتم: طبیعیه سینه چاک
...بگيريدش...در رفت...قرمزش كن... اون علامت ميكروفون ممنوع را بزن توي سرش. سينه چاك دلگير نشيها ما منظوري نداريم. فقط تو ديگه نميتواني حرف بزني.
با خودم گفتم سينه چاك، بدبخت تو حتي مجازي هم وجود نداري.
توي خانه كه عيال نميگذارد يك كلمه حرف بزني و يكريز بدون اينكه نوبت بگيرد حرف ميزند. تكليف جامعه مدني هم كه مدتهاست
روشن شده است. فقط اونهايي كه مساويترند هر روز حرف كه چه عرض كنم، زر ميزنند. اينجا توي پالتاك هم ...داشتم دق ميكردم،
اگر من هم يه روز از اون كلاههاي قشنگ سرم گذاشتم(منظورم علامت @ وقتي بغل اسم افناين داران، قرار ميگيرد) اونوقت همه را
ممنوع الميكروفون ميكنم و نميگذارم حتي از اتاق بيرون بروند و دستور ميدادم خواهرا سمت راست ROOM(اتاق) بنشينند و برادرا سمت چپ.
وشروع ميكردم يه دهن آواز ميخواندم تا همه مجبور شوند به صداي من گوش كنند.
چهقدر به اين آليوس و تمدن گفتم آليوس جان به دست بريده ابوالفضل قسم من دستم بالا بود، نفر چهارم بودم.
حرف آليوس يك كلام بود BRB بعدا فهميدم يعني گم شو برو بيرون و دوباره برگرد تو. بابا پس نوبتم چي ميشه
ميگفت: KFZ يعني خفه شو زر زيادي نزن.
باز خدا پدر و مادر تمدن را بيامرزد كه مرا باونس نكرد و يا چي چي سي؟ آها DC نشدم. اگر نه، حالا خر بيار و باقالي بار كن.
قسمت عمده جلسه بين من، ميكروفون، تمدن، آليوس و سخنراناني گذشت كه همه گله از كامنت گذاران بي پرنسيب داشتند و چون خودشان
آدمهاي خيلي مودب و عميقا به دموكراسي اعتقاد داشتند، تكليف خودشان را در مقابل اين كامنتها نميدانستند.
يكي ميگفت به من فحش خواهر و مادر دادهاند به نظر شما من بد كاري كردم كامنتها را پاك كردم. يا اينكه به نظر شما كدام بهتر است،
بايد شخصيت وبلاگنويسها، نگارش آنها و يا انديشهشان را نقد كنيم. با خودم گفتم، خوب هر كدام را دوست داري.
آخرش نفهميدم كه ما دور هم جمع شديم درس اخلاق به اين كامنت نويسهاي بي تربيت بدهيم، يا خط قرمز دور خودمان بكشيم و يا از بقيه
مجوز چگونه نوشتن و پاك كردن را بگيريم و اسمش را بگذاريم آسيب شناسي. تازه آسمون هم دورههاي تدريس اخلاق را گذرانده بود و به بقيه هم
سفارش ميكرد كه اين دورهها را بگذرانند و لابد آخرش هم مثل مملي(ابطحي) با عمامه وبلاگ بنويسند.
بگذاريد خيالتان را راحت كنم، وبلاگ عين زندگي است و وبلاگها هويت و انديشه وبلاگنويس. به قول شاعر:
ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم.
اي واي كجا رفتم. اين پانتهآ هم كه نه تنها توي حرف زدن آدم با استعدادي است كه توي تكست نويسي هم به كسي مهلت تكان خوردن نميده
...خدا به اين الكس بيچاره رحم كند.
در آخر جلسه هم فقط آشپز باشي فهميد غذا شور شده، چون همه مديران به ترتيب قد شروع كردند به جمعبندي جلسه.
يكي هم نوشت حالا توي اون وبلاگ گروهي كه قراره درست بشه(چشم شيطان كر)، يكي هم بايد جمعبندي مديران را جمعبندي كند.
اما قسمت شيرين جلسه زماني بود كه كركره مغازه ميخواست پايين كشيده شود. هر چي از ادمينها خواهش كردم شما تشريف ببريد
ما خودمان در اتاق را قفل ميكنيم، قبول نكردند كه نكردند. به بر و بچهها پيشنهاد كردم كه يك قرار بزاريم بريم سر پل تجريش. نميدانم چرا همه خنديدند.
خلاصه پانتهآ پريد سر محل، يه اتاق پالتاكي رديف كرد و چند نفري را دعوت كرد و جاي همگي خالي، سعيده پريد چهار تا چايي قند پهلو از خونهشان
كه همان بغلها بود آورد و ناصر يه دهن آواز برايمان خواند:
آهاي خوشگل عاشق آهاي عمر دقايق
آهاي وصله به موهاي تو سنجاق شقايق
آهاي اي گل شب بو آهاي گل هياهو
آهاي طعنه زده چشم تو به چشمهاي آهو
دلم لاله عاشق آهاي بنفشه تر
نكن غنچه نشكفته قلبم رو تو پرپر
من كه دل به تو دادم چرا بردي زيادم
نگو با من عاشق چرا برات زيادم
آهاي صداي گيتار آهاي قلب رو ديوار
اگه دست توي دستام نذاري خدا نگهدار
دلت ياس پر احساسه آهاي مريم نازم
تا اون روزي كه نبضم بزنه ترانه سازم
برات ترانه سازم توآهنگي و سازم
بيا برات ميخوام ازاين صدا قفس بسازم
بعد با خودمان گفنيم اگر اجاره اتاق توي پالتاك اينقدر ارزان و راحته، خوب ما هم يك گردهمايي ديگه با موضوعات زير راه بياندازيم:
1. وبلاگ نويساني كه ميخواهند خود را معرفي كنند و به انتخاب خودشان يكي از مطالبشان را بخوانند.
2. آواز و شادي و رقص و شيريني خوران مجازي
ولي بعدش فكر كردم، بگذار همين بچهاي كه با سزارين متولد شده را بزرگ كنيم. ناگفته نماند كه مجيد زهري هم يه سركي كشيد توي اتاق
ولي گفت نه آقا اينجا بهدرد نميخوره، من ميرم همان Cafe كه توي صحبتهام گفتم.
بعد هم كمي گپ زديم و از دنياي مجازي رهسپار خانههايمان شديم.
رضا برو پيش علي آقا اي اس پي(ISP) بگو بابام سلام رساند و اين مطلب و اين دو تا تصوير(image) را بده بگذاره توي وبلاگم.
اگه ايميلي چيزي هم داشتيم، بگير و زود بيا. به علي آقا هم بگو انشاالله اين شب جمعه هم از خجالتش در ميآم.
رضا به سمت آي اس پي راه افتاد. آ...ي تاكسي: ته جمهوري.
راننده تاكسي: خرابه. نمي رم اونجا خيلي ترافيكش زياده. دارند ايستگاه مترو درست ميكنند. خرابه.
رضا: آزادي چطور؟
راننده تاكسي: برو آقا دلت خوش است. مگه خبر نداري آزادي از لحاظ ترافيك چه قارش ميشيه.
رضا: دربست منو تا هر جايي مسيرت ميخوره ببر.
بپر بالا، 1500 چوق هم بايد بدي.
رضا با خودش فكر كرد: خدا كنه زود برسيم كه صداي راننده تاكسي به هوا رفت.
مگه كوري؟ نمي بيني من دارم ميام؟ بكش كنار اون گاري عهد بوقت را.
رضا: قاي راننده ولش كن.
راننده تاكسي: يارو خمار بود. كي بود ميگفت؟ نصف مردم شهر خمارند و نصف ديگه نشئه. هر روز همين برنامهها را داريم. ميبيني اون دختره را كه ماشينها براش بوق ميزنند و جلوي پايش ترمز ميكنند، هر روز همين جا قدم ميزنه. خيلي زود هم يك مشتري پيدا ميكنه. چراغ قرمز هم چهقدر طولانيه.
گدا: آقا يه كمكي هم به من كن بابام تو بيمارستانه.
راننده تاكسي: برو بابا خدا روزيت را جاي ديگر بده.
خواننده دورهگرد: يه دل ميگه برم برم ..يه دلم ميگه نرم نرم ...
راننده تاكسي: نيگا كن عجب قشنگ آكاردئون ميزنه.
رضا: صداش هم خيلي خوبه.
حاجي فيروز: ارباب خودم سامبلي بلايكم ارباب خودم سرتو بالا كن.
يه بچه: آقا شيشه را پاك كنم. نه نميخواهم بر پي كارت.
فروشنده دورهگرد: فشفشه، ترقه، هفت ترقه، نارنجك براي چهارشنبه سوري بدم آقا.
رضا: چه عجب سبز شد ...
راننده تاكسي: ميگن از اين قطارهاي توي شهري ميخواد بياد كه روي ريلهاي توي هوا حركت ميكنه. فقط هم توي جاپن ازش هست. به جون شما بگذار اينا درست بشه و بعدش هم انرژي هستهاي بياد كه ديگه مجبور نباشيم توي صف نفت و بنزين و كپسول گاز انتظار بكشيم...
ميگن اونوقت كشور پنجم جهان ميشيم..
رضا: شما فكر نميكنين خطرناك باشه؟ از اون بالا كسي زمين نميافته؟ اوه اوه اوه آنجا را، چك و چونه همديگر را داغان كردند.
راننده تاكسي: تصادف كرديد وايستين تا پليس بياد معلوم بشه مقصر كي بود چرا همديگر را لت و پار ميكنين؟
...پس از مدتي.
رضا: دست شما درد نكنه آقاي راننده. پياده شد و به سمت اي اس پي راه افتاد.
...در آي اس پي.
رضا: ببخشيد علي اقا هستند نهخير كارتان چيه؟
يك درخواست اينترنتي داشتم براي آپديت وبلاگ. برو ته راهرو اتاق سوم دست راست . روبروي اون اتاقي كه روش نوشته "ارتباط با شما"
در اتاق درخواستهاي جديد: مسئول مربوطه نيست رفته صبحانه بخوره الان بر ميگرده.
...رضا پس از مدتي بالاخره درخواست اينترنتي را تحويل داد و يك ساعت بيرون از اتاق منتظر شد تا او را صدا كردند. بفرما اين هم جوابش.
رضا به سمت خانه راه افتاد و ..
جواب را به پدرش داد كه ناگاه سگرمههاي پدر توي هم شد و ..
همسايهها توي كوچه با هم گفتگو ميكردند
- ميگن اكسس اكبر آقا دي نايد شده
- قيافهاش كه مجاز بهنظر ميرسيد.
- از اول ميدانستم يارو خلافه
پدر رضا: ببين چي نوشتتند. مشترك گرامي اكسس درخواست اينترنتي شما شما دي نايد است. اگر فكر ميكنيد كه شما بايد اجازه دسترسي
به اين سايت را داشته باشيد، لطفا يك فرم تقاضاي تجديد نظر را پر كنيد . به همراه مدارك لازم ارسال كنيد.
پدر رضا: معلومه كه بايد دسترسي داشته باشم. نخود و لوبيا فروختن كه اين حرفها را نداره.توي وبلاگ من فقط ليست نخود و لوبيا و
نوشابه و قيمتهاي اونها را زدم. توي اين مملكت هم نميشه يه تجارت الكترونيكي كوچك راه انداخت.
رضا اين تقاضاي تجديد نظر را ببر به آي اس پي.
پس از گذشت يكساعت رضا دوباره در اي اس پي بود.
مسئول تجديد نظر: خوب پسر جان شما ابتدا نيم كيلو نخود لوبيا را به اداره حبوبات مي بريد سپس دو بطري نوشابه از هر رنگ را به اداره نوشابهجات و ..
پس از آنكه آنها كيفيت محصولات بقالي بابات راتاييد كردند. اين درخواست و تاييد كيفيت را به اداره ارشاد براي گرفتن مجوز وبلاگ و سپس به
اداره مخابرات براي كارهاي فني و ...
سر رضا گيج رفت.. ببخشيد راه ديگهاي وجود نداره بالاخره ما آشنا هستيم، مشتري شما هستيم هر روز با هم سروكار داريم.
مسئول تجديد نظر: نه آقا يعني شما ميخواهيد به من رشوه بدهيد؟ من از اوناش نيستم كه لقمه حرام بخورم.
رضا: نه نه نه خواهش ميكنم منظورم رشوه نبود ميخواستم فقط يك هديه كوچك خدمتتان....
پس از مدتي چك و چونه....
رضا در راه خانه: به خير گذشت اگر نه حالا در به در توي اين ادارهها بايد آواره ميشدم.
...
تمام همسايهها جمع شده بودند و منتظر بازگشت رضا بودند كه سر و كله رضا پيدا شد و همهمهاي در گرفت.
پدر رضا به قصاب محل دستور داد كه گوسفند را قرباني كند و با افتخار و با صداي بلند فرياد زد:
اكنون ديگر ميتوانيد ليست قيمتهاي بقالي من را در وبلاگم ببينيد. وبلاگم آپديت شد.
پدر رضا در ميان دست زدنهاي ممتد مردم به سمت محل كارش راه افتاد تا به تجارت الكترونيكي خود ادامه دهد.
فردا در روزنامههاي محلي تمام كسبه شهر پيامهاي تبريكي به مناسبت آپديت موفقيت آميز وبلاگ اكبر آقا بقال درج شده بود
اگر با پالتاك،( يعني همان سيستم چت صوتي-ويديويي به عبارت ديگر مسنجر صوتي-تصويري) كار كرده باشيد، طنز زير را بهتر ميفهميد. به خصوص اگر از ايران به پالتاك وصل شويد.
حسين آقا: همسايههاي عزيز، امشب دور هم جمع شدهايم كه به كمك اينترنت پرسرعت به يكي از اتاقهاي پالتاك سري بزنيم.لطفا، اگر كسي خواست حرف بزنه دستش را بالا كنه. من اسامي را يادداشت ميكنم و گوشي تلفن را به هركس كه نوبتش بود ميدهم. صداي تلفن هم روي بلندگو براي همه پخش ميشه. براي اينكه صدا به همه برسه، سكوت را رعايت كنيد. اگر موافق باشيد ارتباط را برقرار كنيم.
مشترك گرامي با اين كارت تلفن اينترنتي شما ميتوانيد 3 ساعت و 47 دقيقه صحبت كنيد.
الو الو الو سيما جان. بابايي چطوري. آره مامانت هم خوبه. همسايهها همه هستند. تو و كامپيوترها و بچهها آمادهايد. صدا خوب ميآد؟ پس شروع كن. ..الو... الو. اول اكانت كبري2004 را وارد كن.
كبري خانم: سلام سيما خانم خوبي؟ آقاتون چطوره؟ كوچولو خوبه؟ تو خارج خوش ميگذره؟
حسين آقا: بابا كبري خانوم ما براي احوالپرسي كه نيامديم اينجا.
سيما: ادمين به كبري2004 سلام ميكنه.
كبري خانم: الان ولش كن هيچي ننويس.
الو ..الو ...الو ممد دوكله و سكين كوفته ريزه را هم وارد اتاق كن.
سيما: ادمين به سكين كوفته ريزه و ممد دوكله سلام ميكند.
ممد دوكله: بنويس خيلي آقايي.
سيما: ممد آقا ادمين خانومه اسمش هم ماري است.
ممد دوكله: ببخشين بگو ماري خانوم مخلصتيم. زود تا تنور داغه يه پي ام هم بهش بده.
در اين لحظه فاطمه خانم سر ممد دوكله فرياد ميزند: چه خبرته باز يه دختر ديدي هول شدي. واه واه دخترهي ادمين خجالت نميكشه. جلوي روي همه ميخواد شوهر آدم را قر بزنه.
حسين آقا: فاطمه خانم شلوغ نكن بنشين تا ردت(RED) نكردم . اون كه نميدونه كه ممد دوكله كيه.
الو.. الو سيما.. بقال محله هم وارد اتاق كن. دست سكين كوفته ريزه را بالا ببر ميخواد نوبت بگيره.
سيما: سكينه خانوم، دو نفر زودتر از شما نوبت گرفتند. ممد آقا،ماري به پي امت جواب نميده.
ممد دو كله: ماري .. وا..سس..ه چي جواب ... الو... الو ..
صداي نا آشنا: آره خواهر ديروز جات خالي بود. رفتيم... الو..الو.. خانم شما كي هستيد قطع كن.. الو.. ما يه تماس مهم داريم الو...
سيما: الو بابا جان چي شد. هيچي دخترم خط رو خط افتاده بود.
بقال محله: ببخشيد سيما خانم خواهرا و برادرا توي اتاق قاطي نشستند يا جدا هستند؟
سيما:ابراهيم آقا بقال، شما چه حرفهايي ميزنيد . من چه ميدانم.
بقال محله: خوب حالا شما يه سلام هم به ماري خانم بكنيد. ضرري ندارد.
ممد دو كله:...چي شد؟ چي شد؟ ماري مال خودمه اول به خود من سلام كرد.
حسين آقا: بشين ممد. اين دفعه باونست ميكنم ها. مواظب باش الان دنيا داره به حرفاي ما گوش ميده يه كم مودب باش.اين ماري هم معلوم نيست اصلا دختر باشه. ممكنه يه سبيل كلفتي مثل خودت باشه.
سيما: جيمي از سكين كوفته ريزه ميخواد برند باهم توي يك اتاق ديگر، با هم خصوصي حرف بزنند.
رگهاي گردن شوهر سكينه خانوم(سكين كوفته ريزه) بيرون ميزند، دست در جيبش ميكند و يك تيزي ضامن دار بيرون ميكشد آآآآ......ي نفس كش... و ميخواهد ...
كه حسين آقا خطاب به او مي گويد: چرا خودت را بيخودي ناراحت مي كني؟ اينا كه راست راستكي نيست. شماها همه مجازي هستيد. اونا همه مجازيند. همه ما مجازي هستيم.
الو الو برادرا اونجا چه خبره؟ مدت زمان مكالمه داره زياد ميشه. مجبورم ارتباط را قطع كنم. ...صبر كن...
پس به اون خواهر سكينه بگيد هر وقت خواست مايك(ميكروفون) را بگيره چهار تا انگشتش را بكنه تو دهانش، بعد حرف بزنه. الو الو جنابعالي؟ مگه ما چي گفتيم؟
الو خيلي حرف ميزني حسين آقا . برو به پالتاكت برس.
سيما: ماري، ممد دو كله را بلاك كرد. ادمين هم او را باونس كرد.
حسين آقا: برو بتمرگ ممد. آبرومان را بردي. توله سگ، مهدي، پاتو از رو سيم وردار يه گوشه بگير بنشين.
سيما: مايك مال كبري 2004 است. بيا بالا كبري خانم. ببخشيد مايك مال سكينه خانومه. سكينه خانوم گوشي تلفن را ميگيرد. به اشاره شوهرش پسرشان كنار او مينشيند.سلام دوستان توي اتاق. من سكين هستم. كوفته ريزههام هم حرف نداره. ببخشيد صدا مياد يه دو بزنيد.
سيما: همه اتاق دو ميزنند.بجز ايران فردا.
سكين كوفته ريزه: مي خواستم براتون يه آهنگ بزارم OK؟
سيما: ايران فردا توي تكست نوشته سكينخانوم از ايران نيستي، چون غير ممكنه كه صدا از ايران بدون دي لي(delay) بياد.
سكينه خانم با عصبانيت از دخترش ميخواهد تلويزيون را روشن كند و گوشي تلفن را به بلندگوي تلويزيون بچسباند.
بزن كانال يك: صداي قرائت قران ميآيد.
بزن كانال دو: مراسم دعاي كميل.
كانال سه: حالا ... پاس به علي دايي . توي دروازه ........
سيما: ايران فردا قبول كرد. كه سكينه خانم از ايران تماس ميگيرد.
بقال محله: حالا كه ممد باونس شد ببين ماري نظرش با صيغه چيه ...
چي شد.. چي شد..اي بابا.. برق رفت؟
حسين آقا: عيب نداره آرامشتون را حفظ كنيد.
حسين آقا: الو سيما جون الو..، برق ما رفت يه آهنگ فرنگي بزار. مهدي، تخم سگ بدو بيا هفت هشت تا شمع بيار .
صداي پخش آهنگ فرنگي از بلندگوي تلفن ميآيد.
حسين آقا در حاليكه شمعها را روشن ميكند ازهمسايهها ميخواهد كه شمعها را بالا بگيرند و همراه با آهنگ خارجي دستشان را به سمت چپ و راست حركت دهند.
در حاليكه همسايه هاي حسين آقا مشغول حركت دادن شمعهايش بودند و از اين فضاي مجازي لذت ميبردند، سر و صدايي از داخل كوچه برخاست. محمود خان كه توي محل به فضولي معروف بود،
و توي جلسه پالتاكي راهش نداده بودند، بلند بلند ميگفت: بله خودشان هستند. آخ....آخ ...آخ ببين دارند با شمع اشاعه فحشا مي كنند و موسيقيهاي مبتذل غير مجاز گوش مي دهند.
قسمت دوم: تجارت الكترونيكي را در روزهاي آينده بخوانيد.
دوستان باور كنيد ما اين جا هيچ كاره هستيم. شما بايد تصميم بگيريد كه وبلاگنويسان توي اين گردهمايي چهكار بايد بكنند. زمان و موضوع جلسه بعدي هم با يكديگر اينجا مشخص ميكنيم. (از سخنان مدیران جلسه اول)

خوشبختانه: جلسه دوم گردهمايي مجازي وبلاگنويسان برگزار ميشود.
بدبختانه: نفهميدم جمعبندي جلسه اول چه بود؟ و اين جمعبندي كجا نوشته شد؟
خوشبختانه: زمان جلسه شنبه 22 اسفند 1383 (12 مارس) ساعت 21 به وقت تهران است.
بدبختانه: نفهميديم اين زمان را كي تعيين كرد؟
خوشبختانه: موضوع جلسه تعيين شد: موضوع بسيار مبسوط و خوبيه.چه قدر كم حواس هستيد. عين مردم ايران كه مبتلا به فراموشي تاريخي هستند. اون اول اولها، قبل از جلسه اول گفتيم كه موضوع جلسه به طور عام آسيبشناسي وبلاگ نويسي در ايران است و به طور خاص مي خواهيم به طور عملي آداب ارتباط در دنیای مجازی، ارتباطات اخلاقی وبلاگنویسان را به شما ياد بدهيم.
بدبختانه: نفهميديم اين موضوع بر اساس كدام جمعبندي به دست آمد. آيا موضوعات جلسه قبل به نتيجه رسيدند. اگر پاسخ مثبت است. كجا اين جمعبندي نوشته شده است. آيا در اينده هم وبلاگنويسان تعيين ميكنند موضوع جلسه چه ياشد.
خوشبختانه: آقاي تمدن گفتند كه سیدرضا شكرالهی مهمان ويژه این جلسه است.
بدبختنانه: نقطه ته خط گفت مهمان ويژه نداريم.
خوشبختانه: نقطه ته خط گفت كه مديران اين جلسه ده نفرند.
بدبختانه: تمدن در اين مورد سكوت كرد و گفت هنوز توافقی صورت نگرفته است.
و سينه چاك اين ضرب المثل يادش افتاد: Too Chiefs No Indian
وبلاگنويسان عزيز اطلاعات بيشتر را ميخواهيد چه كار كنيد.
نظرات بازديد كنندگان:(۲)
ناشناس:
سينه چاك مطلبت را خواندم. خوب بود. ولي گير سه پيچ داديها. تو دو روز بيشتر نيست كه آمدي ميخواهي همه چيز را به هم بزني. بابا ول كن.يه سري هم به من بزن. اگر لينك هم بدي منم لينكت ميكنم.
سينه چاك:
بهتر نبود اينگونه مينوشتيد. زمين كه به آسمان نميرفت:
ما جمعي از وبلاگنويسان ايراني هستيم كه مايليم در پالتاك در زمانهاي گفته شده اين موضوعات را به بحث و گفتگو بگذاريم. وبلاگنويس عزيز اگر شما هم مايل بوديد لطفا در اين گفتگوها شركت كنيد. طبيعي است در صورتي كه نظرات سازندهاي در مورد كار ما داشته باشي و يا موضوعي براي بحث مطرح كني، با كمال ميل ميتوانيم در مورد آنها نيز گپ و گفتي داشته باشيم. ما قصد داريم كلیهی مسائل، اخبار، رویدادها، مطالب، گزارش جلسات، بازتابها و آموزش مربوط به پالتاك را در سايت رسمي خود كه بدين منظور ميسازيم، بگذاريم . اگر كسي هم مايل بود صداي اين جلسات را ذخيره كند تا در اين سايت گذاشته شود.
يكي دندان گنده در دهانم كند درد تا به مغز استخوانم
امان از درد دندان
فغان از درد دندان
گرفته دست خود را زيرچانه كنم دوري زمامانم بهانه
روان از ديدگانم دانه دانه كنم گريه در اين غربت تو خانه
امان از درد دندان
فغان از درد دندان
پناه بردم دمي بر جام باده شدم پاتيل، ولي افسوس، چه فايده ؟
بپا خاست ناگهان دودي زكنده همه زير سر كرموي گنده
امان از درد دندان
فغان از درد دندان
دگر طاقت نداشتم هيچ گونه شدم سوي يكي دكتر روانه
بيامد دكتره بيرون ز پرده و تا من را بديد زد زير خنده
امان از درد دندان
فغان از درد دندان
بگفتا اين بلوند ورپريده كسي بي وقت قبلي ، روز شنبه ؟
به جز صبر و صبوري نيست چاره منم فوري به او گفتم : "دانكه "*
امان از درد دندان
فغان از درد دندان
بهناچار كردم آغاز شعر دندان دگر اين از من و باقي ز رندان
همين كه اين قلم شعرم را چاپ كرد بشد دردم تمام، دندانه دق كرد .
امان از درد دندان
فغان از درد دندان
از آن روز هر زمان كه دردي دارم بجز كاغذ، قلم راهي ندارم
امان از درد دندان
فغان از درد دندان
*("دانكه" به آلماني يعني متشكرم)
زن خسته به مرد گفت: مرد چهقدر سنگين هستي.
مرد پاسخ داد: خوب به خاطر اينه كه من مرد هستم.
يك روز زن و مردي به سمت ايستگاه اتوبوس در حركت بودند تا سوار اتوبوس شوند.
زن ميگفت: توي خانه بادمجان نداريم. نان هم بايد بخريم. بابا يك كم ميوه توي اين خانه بيار. تو مرد خانهاي. بچهها با چي بايد زنده بمانند. اصلا حواست نيست توي خانه چه ميگذره. صبح كه ميري عصر بر ميگردي.
زن ميگفت: عصر هم كه بر ميگردي، پا رو پا ميگذاري و به هيچ كاري نميرسي. من از صبح تا شب توي اين خانه جان ميكنم. بچهها را تر و خشك ميكنم. با چرخ خياطي براي مردم لياس ميدوزم تا گوشهاي از خرج خانه را تامين كنم.
زن ميگفت .... و مرد لام تا كام حرف نميزد.
به ايستگاه اتوبوس رسيدند. مرد از در جلو به قسمت مردها و زن از در عقب به قسمت زنها رفتند.
مرد در اتوبوس نگاهي به زن انداخت. زن هنوز با اشاره دست و صورت به مرد ميگفت: ...
مرد در حالي كه پيروزمندانه لبخندي به لب داشت، زير لب گفت: چقدر اتوبوس زنانه و مردانه خوبه!
آيا ميدانيد كه علامت RSS که معمولا در گوشه ای از وبلاگتان قرار دارد، به چه درد ميخورد؟
شما ميتوانيد به صورت اتوماتيك سرفصلها و متن مطالب وبلاگهايي كه داراي اين علامت هستند را به كمك برنامهاي به نام RSS READER روي كامپيوتر خود بياورد، بخوانيد و ذخيره كنيد و از تغييرات آنها مطلع شويد.
كار كردن با اين برنامه بسيار ساده است. اين برنامه را ميتوانيد از آدرس زير تهيه و نصب كنيد.
http://www.rssreader.com/download.htm
داستان انرژي هستهاي اين روزها مرا توي فكر فرو برد...
راستي انرژي هستهاي را توي چه ظرفي بايد نگهداري كنيم؟ لابد از فردا باباهه ميگه:
زن، شنيدهاي كه با كوپن شماره 110100110 بيست واحد سوخت هستهاي يارانهاي ميدهند.
ايرج برو سر خيابان يه پيت انرژي هستهاي از نعمت هستهاي بخر. گرچه شنيدم اين نعمت هستهاي اتمهاي آب قاطي سوخت هستهاي ميكنه ولي خوب چارهاي نيست همين يك شعبه انرژي هستهاي دور و برما است.
مادر ايرج، شما هم بساط سفره را بياوريد تا پهن كنيم. امروز چه خطري از بيخ گوشم رد شد وگرنه الان كره مريخ بودم.
چي شده تعريف كن.
هيچي بابا. ميني بوس يارو بخاري نداشت و يه دانه پيك نيكي اتمي گذاشته بود وسط ميني بوس. هر كي هم كه تازه از راه ميرسيد هي درجه هستهايش را بالا ميبرد آن يكي ميگفت بابا يه كم ميزان هستهاش را بيار پايينتر، سوختيم. سر اين موضوع يهو دعوا شد و فحش و فحش كاري. چه فحشهاي غني شدهاي را، حواله مادر محترم يكديگر ميكردند. راننده هم آمد و بساط پيك نيكي را جمع كرد و گفت شما لياقت همان پيكنيكيهاي گازي قديمي را داريد. شما را چه به انرژي هستهاي. يكي از آن ته داد زد يه بخاري براي ميني بوست بگذار كه اين همه بدبختي نكشيم. راننده گفت اولا اين مينيبوسهاي وطني را كارخانه بدون بخاري بيرون ميده. ثانيا با كرايه نفري صد هزارتومان، انتظار داري كه ...
خلاصه خيلي شانس آورديم و با پادرمياني چند نفر سر و ته قضيه بهم آمد.
مادر ايرج، اين نهار چي شد؟
والله اصغر آقا خسته بودي نخواستم بگم. برنج مان هنوز دم نكشيده. اين والور ما انگار يه سوراخ كوچيك داره و اتم نشت ميكنه. فكر ميكنم بايد بدهيم نشتياش را بگيرند. با چه زحمتي امروز يه ظرف گذاشتم تا هسته اتمها روي زمين نريزند. انشالله پول دار شديم يه دستگاه فردار مبلمان اتمي بخريم. ولي ميگن اين دستگاهها فقط با اتمهاي خارجي كار ميكنه.
شنيدي حاجي فلاني توي زيرزمين خونه شان چندين تانكر انرژي هستهاي خارجي قايم كرده بود كه بعد گرانتر بفروشد؟ ميگن هستههاي اتم اين خارجيها خيلي درشت تره و ته تاوهها را سوراخ نميكنه.
آي توله سگ مواظب باش پاتو از رو سيم بردار، انرژي هستهاي نگيردت سوت بشي پرت بشي كره ماه.
بابا بابا فهميدي امروز بخاري اتمي ما توي كلاس آتش گرفت؟ بچهها توي مخزن سوخت هستهاي چهار تا كلريد سديم و دو قطره H2O ريخته بودند. خيلي حال كرديم كلاس تعطيل شد. آقا معلم بهموقع بشكه سوخت هستهاي را كه تو راهرو بغل كلاس بود، چند متر اونطرف تر پرتاب كرد، اگر نه ... مدرسه هم چند روزي تعطيل ميشد و...
ايرج چه زود آمدي مگه صف نبود؟
چرا. ولي اين نعمت هستهاي به تازگي يه دستگاه اتمي آورده كه كار همه را سريع راه مياندازد. فقط اين همسايه مفنگيمان مغزم را تليد كرد ميگفت: توي دنيا دو چيز خيلي خوبه يكي بچه سربراه يكي هم آتيش هشتهاي. بدون هيژ بويي مخشوشا اگر هشته هاش مرغوب باشه.
توي صف مردم ميگفتند كه يه تانكر حامل انرژي هستهاي توي جاده بوشهر به تهران واژگون شده و تمام اتمهاش توي جاده تجزيه شدهاند. در نتيجه دوازده هزار ماشين پنجر شدند. كه چون سرعت ماشينها بالا بوده هفت هزار تاشان از جاده منحرف شده بودند...
ناگهان همه جا تاريك شد و من كه افكارم پرشده بود از نيروگاه اتمي، اتم وارداتي، اتم يارانهاي، اتم خارجي با هسته آلماني و اينجور چيزها، برخاستم چند تا شمع روشن كنم و اميدوار باشم كه قطع برق زياد طول نكشد.
"امروز خواندم كه يكي از نويسندگان چيره دست داستانهاي تخيلي كانديداي انتخابات رياست جمهوري شده، من كه صد در صد حمايت ميكنم، شما چطور؟"
و من در پاسخ مطلب زیر را نوشتم.
اگر يك نويسنده داستانهاي تخيلي رييس جمهور شود چه اتفاقي ميافتد؟
در قدم اول رييس جمهور برنامه چندساله خيالي خود را به كمك خيالشناسان تدوين ميكند، چند وزير خيالي را به مجلس معرفي ميكند و بلافاصله وزارت خيال و توسعه تاسيس ميشود.
لايحه و طرحهاي خيالي به مجلس ارائه ميشوند. درآمدهاي تخيلي بهوجود ميآيد كه خيال ميكنيم خرج توسعه ميشود.
همه ما خيال ميكنيم كه آدم هستيم وخيال ميكنيم كه زندگي ميكنيم .
همه صاحب خانهها و ماشين هاي تخيلي ميشوند.
آزادي خيال جايگزين آزادي انديشه ميشود و خيالگردها در خيالراههاي خيالترنتي به خيالگردي ميپردازند.
وبخيالهاي زيادي پا ميگيرد و خيالنويسان به خيالپردازي مشغول ميشوند و گاهي هم به وبخيالهاي يكديگر لينك ميدهند. در اين ساختار هيچ خيالي نميتواند خيلتر شود.
البته بعضي وقتها هم خيالاتمان درد ميگيرد كه بايد براي درمان فوري راهي خيالستان شويم.
مردم در تظاهرات خود برعليه يك دشمن خيالي در حاليكه موقع راه رفتن به آسمان و در و ديوار نگاه ميكنند، سرود يار خيالي من را ميخوانند و شعار ميدهند: "رييس جمهور ما، تخيل تخيل".
من شخصا خيال ميكنم كه در اين انتخابات خيالي شركت كنم، به شرط اينكه فكر نشود كه من از اين داستان تخيلي، خيالاتي در سر دارم.
زن فرياد زد: ساعت پنج و نيم صبحه، حداقل صورتت را بشور بعد برو پاي اون جعبه لعنتي.
مرد زير لب گفت:الان. الان.
بگذار اين مطلب را آپ كنم، ديشب نتوانستم آنلاين بشم.
زن ادامه داد: ايشالله يه زمين لرزهاي بياد و تو با اون دم و دستگاهت برين زير خاك. من هم از دست تو راحت بشم.
مرد در حاليكه زمان ارسال مطلب يعني ۵ و ۵۵ دقيقه و ۲۴ ثانيه را نگاه ميكرد، دگمه "ثبت مطلب و بازسازي وبلاگ" را فشار داد، با خودش گفت به نظرم زمين كمي نا آرام است. آيييي.... چه.... خبر..... شده.......
واژهها از درون سيم تلفن گريختند، در عرض چند ثانيه خانهها خراب شدند.
و ... به روي مانيتوري سالم، روي خرابههاي يك خانه، نقش بسته بود.
"وبلاگ شما آپديت شد"
در اين لحظه صحنه عوض ميشود و مرد گردن كلفتي ابتدا دست گوسفند را ميپيچاند، او را بلند ميكند و بر زمين ميزند و چاقو را قهرمانانه نزديك گلوي گوسفند ميكند كه ناگهان صداي اعتراضي از ميان جمعيت بلند ميشود:
"شما آدمها كي ميخواهيد آدم شويد؟ قبل از هر چيز آخرين خواستهاش را از او بپرسيد"
صداهاي اعتراض يكي پس از ديگري بالا ميگيرد و قصاب چاقو بهدست چارهاي ندارد. از گوسفند سوال ميكند اگه خواسته ماسته و يا آرزو مارزوي داري بگو وقت ندارم.
گوسفند در حاليكه معصومانه به جمعيت و چاقوي دست قصاب نگاه ميكند زير لب زمزمه ميكند:
"بزرگترين آرزويم اين است كه يكبار جلوي وانت بنشينم"
هراسان از خواب بيدار ميشوم و راننده وانت از من سوال ميكند كجا گوسفند را زمين ميزنيد؟
نگاههاي من و گوسفند به هم گره خورد.
ديگه وقتش بود. بايد اعتراف كنم كه آلوده شدم. حالا وبلاگ شده، آيا زياده گفتهام اگر بگويم تمام زندگيم. نه. چون هر جا كه ميروم، به هر چه فكر ميكنم، هر چيزي كه روي در و ديوار ميبينم و هر گلايهاي كه از روزگار دارم. هربار كه ميخندم. هر بار كه ميگريم. فوري يادم مي آيد كه يادم باشه اينو با دوستانم در ميان بگذارم. دوستان ناديدهام، كه هر كدام را براي خودم يه جوري پيكربندي كردهام. انديشههاشان را ميدانم و حرمت اين انديشهها را پاس ميدارم. دوستاني كه ورق پارههاي ديجيتالي مرا ميخوانند، با من حرف ميزنند يا نميزنند، برايم ايميل ميفرستند و من به سراغ آنها به ميهماني ميروم به صرف انديشه. ديگه وقتش است، گرچه زياد اهل تعارف نيستم از همهشان تشكر ميكنم.ميخواستم تكتك نام ببرم ولي ديدم. همه خودشان ميدانند. چون حالا ديگه با هم رفت و آمد داريم.
دوستان از اينكه با من قسمتي از تنهاييتان را قسمت ميكنيد، سرتان خوش دمتان گرم. زنده باشيد.
گفتم: چرا؟ گفتا جنون.
گفتم: چه وقت؟ گفتا كنون.
گفتم: نرو. خنديد و رفت.
راجع به این مطلب لینک های زیر وجود دارد:
منتقد
هموطن ها: اينجا هم حدود ۲.۵ ساعت از جلسه را می توانيد گوش کنيد به علاوه توضيحات نويسنده.
ساده تر از آب: گزارش آنلاين جلسه
چاپ اول: گزارش آنلاين جلسه.
گزارش خبرگزاری آلمان از جلسه وبلاگ نويسان
حسين درخشان علت نيامدنش را توضيح داده
ديزی راکر: توی جلسه به دليل مشکل خطوط اينترنت نتوانست صحبت کُنه. توی وبلاگش می توانيد نظراتش را بخوانيد.
نظر مجيد زهری
نظر عبدالقادر بلوچ
نظر نويسنده وبلاگ پناهجويان
نظر شبگرد