قسمت اول- شروع تحول
پاییز دم در ایستاده بود و شر و شر عرق می ریخت. می خواست بیاد تو ولی هنوز نوبتش نشده بود. چک و چانه و سینه ام درد می کرد، دردی غیر قابل تحمل. عرق از سر و صورتم می ریخت.نمی دانم چه مرگم شده بود. حوصله دکتر رفتن نداشتم. از صبح زود که از شدت درد برخاسته بودم، تا به حال، درد امانم را بریده بود. قرص مسکن هم کاری از پیش نمی برد. چاره ای نبود رفتم پیش دکتر سر خیابان. کمی با دکتر طبق عادات همیشگی گفتم و دکتر خندید. ولی نگاهش مثل همیشه نبود. روی ورقه ای نوشت که من باید فوری راهی بیمارستان شوم. با عیال راهی بیمارستان شدم هنوز خودم را جمع و جور نکرده بودم. هنوز نمی دانستم چه شده و من کجا هستم و داستان چقدر جدی است که یک نفر پا و یک نفر دستم را گرفتند و پرت کردند روی تخت، چپ و راست دو تا آمپول زدند و سرم و دستگاه تنفس مصنوعی و سه چهار تا از این دستگاه های عجیب و غریب بهم وصل کردند، درست مثل فیلم های سینمایی، از این دستگاه هایی که یک مانیتور داره و مدام یک سیگنال بالا و پایین میره و در یک لحظه سیگنال به یک خط راست تبدیل می شود و بوق ممتد می زند. تمام این مدت من با تعجب و چهار شاخ آنها را نگاه می کردم. هنوز نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است.
از آن طرف آقای دکتر به عیال گفته بود: من تعجب می کنم چگونه این درد وحشتناک سکته قلبی را هفت هشت ساعت تحمل کرده است. و گفته بود چند روزی در سی سی یو می ماند، بیست درصد شانس زنده ماندن دارد، اگر زنده ماند، پس از چند روز درمان را شروع می کنیم. احساس خوبی نداشتم. توی سی سی یو آدم ها توی انفرادی روی تخت دراز کشیده بودند یا خواب بودند و یا نیمه بیدار. هیچکس حرف نمی زد. همه جا ساکت بود. سکوت مرگبار. ادامه دارد