تبليغاتX
سینه‌چاک
چگونه آدم سینه چاک شد؟(۲)

قسمت دوم- می خواهم زنده بمانم

شب از نیمه گذشته بود. همه جا تاریک و آرام بود. هر ثانیه که می گذشت حالم بدتر می شد. خودم را ناتوان احساس می کردم،  پلک هایم مدام به پایین سقوط می کردند.  و به زور خود را بالا می کشیدند. من می دانستم که بر اتوبوسی سوار هستم که در حال سقوط به دره است. ولی آیا وقت آن فرا رسیده بود؟  عقربه های ساعت خسته شده بودند و دستشان را زیر چانه گذاشته بودند و در انتظار اتفاقی بودند. احساس خفگی می کردم، می خواستم دستگاه تنفس مصنوعی را از روی دهانم  بردارم و به گوشه ای پرتاب کنم.  دستگاه ثبت علائم حیاتی در گوشه ای ساز خودش را می زد. صدای تالاپ تالاپ طپش های قلبم فضای اتاق را پر می کرد. ناگهان موجودی کریه با خنده های ترسناک وارد اتاق شد و کنار تخت چمباتمه زد و  بر و بر مشغول نگاه کردن به من شد.
پسرک را صدا زدند، او صف مدرسه را ترک کرد و به بالای سکو رفت. مدیر از همه خواست برای او دست بزنند، او چشم و چراغ و افتخار مدرسه بود. او هیچ آزاری به کسی نرسانده بود. همه او را می شناختند.بچه ها به شدت برای او دست می زدند. و او در حالیکه چشمانش برق می زد به صف خود بازگشت. دوباره او را صدا کردند. دوباره به بالای سکو رفت. آقای ناظم از همه خواست او را هو کنند. او شهریه ماهانه اش را  نپرداخته بود. بچه ها او را هو کردند. و او سرافکنده دوباره به سرجایش برگشت.
آقای مهندس حالت خوبه؟ چرا این قدر بی قرار هستید. پرستار با نگرانی پرسید. احتمالا  پاسخ شنید: نه چیزی نیست حالم خوب است.
پسرک را این دفعه با شلاق کتک می زدند. به تو صد بار گفتم حق نداری توی آبشوران* شنا کنی. مگر نمی بینی که چقدر آبش کثیف است؟ ... شهلا شهلا تو کجایی؟  تمام زندگی به دنبالش گشتم. عشق اول، اون هم در هشت سالگی. نه هوس نبود. دوست داشتم همیشه با او باشم... آقا دو تا بلیط می خواستم. برو بچه، دیدن این فیلم برای افراد زیر هجده سال ممنوع است. آقا ببین من چه قدر قدم بلند است. من یک ماه دیگر هجده سالم تمام می شود. یکسال تمام جن گیر را تبلیغ کرده بودند...
زندانی سیاسی آزاد باید گردد. توپ، تانک، مسلسل دیگر اثر ندارد، بگیریدشان بزنیدشان. برادر ارتشی چرا برادر کشی؟ چرا می زنید دیکتارتورها؟ چرا می کشید جلادان؟ مرگ بر شاه ...مرگ بر شاه.
این حیاط و اون حیاط می برند نقل و نبات به سر عروس و داماد.. ای یار مبارک بادا ...
تمام نیروی خود را جمع کردم و به مرگ که کنار تختم نشسته بود، نگاهی انداختم. عقربه های منتظر ساعت کمی جلوتر رفته بودند. اتاق سی سی یو هنوز آرام و تاریک بود. آنهایی را که دوست داشتم، مهربانه به من لبخند می زدند و یکی یکی رد می شدند. با تمام قدرت به پا خاستم. بیماران دیگر خوابیده بودند. سوسوی نور چراغ از اتاق پرستاری می آمد. نه... نه... می خواهم زنده بمانم. می خواهم زنده بمانم می خواهم زنده بمانم.

*آبشوران رودخانه ای است که از وسط شهر کرمانشاه عبور می کند.

گ          
                               مطالب تا تاريخ    بیست و سوم مرداد 1384