دیروز مقابل دانشگاه تهران محشر کبری به پا بود. فکر نمی کنم که در چند سال گذشته چنین چیزی دیده باشم. مودبانه ترین فحشی که ژنرال های ایرانی به زبان آوردند، مادر قحبه بود. کمترین ضریه ای که به کسی وارد کردند، لگد توی پهلو و مشت توی صورت بود. کوچکترین نفر نوزادی بود که مادرش کنار خیابان مشغول شیر دادن به او بود که در همین زمان پنجاه تا ستاره به دوش ریختند سرش، و فریاد زدند جنده خانم مگه نگفتیم حرکت کن .
ننه فلان پس اون شوهر فلان فلان شده ات کدام فلان جایی داره فلان می کنه که تو تنها اینجا مشغول فلان کار هستی.
پیرترین فرد پیرزن هشتاد ساله ای بود که توی میدان انقلاب دنبال خبرنگاران خارجی می گشت و ... چه دردناک!
تظاهر کننده ها توی تمام کوچه پس کوچه های حد فاصل میدان انقلاب تا خیابان دانشگاه کلافه اشان کرده بودند. و در اغلب اوقات فریاد می زدند، زندانی سیاسی آزاد باید گردد. راستی نفهمیدم این همه آدم را که گرفتند، کجا بردند؟
در این گیرودار یک سرهنگ فریاد کشید: چرا میزنیدشان؟ چرا میزنیدشان؟ و مردم خسته در حالی که فرار می کردند، برایش کف زدند. به نظرم او هم قاطی کرده بود و یا فهمیده بود که داستان کاملا با گذشته تفاوت دارد.
ناگهان ده موتور هزار با دو سرنشین از راه رسیدند. مجهز به ماسک و ...چقدر ترسناک بود.
ماشین ها یکی پس از دیگری نیروهای ضد شورش را پیاده می کرد. با خودم گفتم مگر چه خبر شده؟ دفعه قبل هم همین دو سه هزار نفر بودند.
آیا این دفعه کسی مسلحانه به جایی حمله کرده بود؟ نگفتم پشت یک وانت بار هم یک درجه دار مشغول پخش شربت خنک و اب یخ بود. ماموران وسط راه مردم را ول می کردند و بدو بدو برای اینکه شربت به ته اش نرسد، صف می کشیدند برای شربت خوردن و یادشان می رفت که توی صف کنار همکارانشان ایستاده اند و برای گرفتن شربت خارج از نوبت، همدیگر را هل می دادند و میرفتند جلو .
آخ سرم گیج رفت، تشنه ام شده بود. همه اش به نوشی و جوجه هایش فکر می کردم. همه اش فکر می کردم دوستانی که حضور ندارند، حتما از لحاظ نظری، تئوری این پدیده را بررسی خواهند کرد. و خیلی دقیق تاریخچه این فحش ها را به لحاظ شکلی و تاریخی در ادبیات فارسی پی خواهند گرفت و رساله هایی در زمینه شربت خوری در خیابان از دوران صفوی تا کنون، به خصوص در دوران قاجار را به رشته تحریر در خواهند آورد. و حتما اون دهان گشادهای غرغر کن، توی کافه نادری شان مشغول بررسی فرهنگ غلط اعتراض مردم ایران در طی تاریخ هستند و اعتقاد دارند گنجی و مردم ایران، با وجودیکه توی زندان و یا خانه هاشان نان و نمک جمهوری اسلامی را می خورند، دارند توی خیابانها نمکدان می شکنند و از دست
این مردم نادان و جاهل به دنبال راه حلی برای فرار کردن از این خراب شده می گردند البته با شناسنامه و پاسپورت جعلی و با اسم مستعار. و بعد هم که رفتند لابد گوش فلک را کر و اونجای اسمان را پاره می کنند که آی ما اوی وای اله و خلاصه. و تا آخر عمرشان در نشئگی آن به جهانیان فخر می فروشند و یادشان می رود و یا اینکه امر به خودشان مشتبه می شود که شاید داستانی که خودشان در تعریف از گذشته دردآور خود به خورد بقیه داده اند، درست باشد؟ و فراموش می کنند که در حال سپری کردن دوران گذار تاریخی به
سنگواره(فسیل) شدن هستند.
پاچه خواران و چاپلوسان و ریاکاران هم مثل همیشه سعی می کنند که با چسباندن خود به ماتحت قدرت های مجازی شکل گرفته در وبلاگستان، در رویاهایشان به چیزی که نمی دانند چیست برسند و یا آگاهانه خود را در باندهای مجازی شکل گرفته در زمان، قرار دهند .
پی نوشت: توی این داد و قال همه اش یک طرف پیرمرد شصت و پنج ساله ای در حالیکه فرار می کرد زیر لب زمزمه می کرد، یار دبستانی من...کاشکی فرصت می شد یک گوشه ای بایستم و دلی از خنده در بیارم.
در همین مورد:
http://boroonka.blogspot.com/2005/07/blog-post_112118003942801884.html