کرمانشاهی ها به گنجشک می گن ملوچ. من اعتراف می کنم، انکار دیگر بس است. زمانی که بچه بودم، یک ملوچ در دستان من مرد زیرا او را کمی محکم تر از معمول در دست خود نگاه داشته بودم. هر موقع به یاد این واقعه می افتم، بدنم شروع به لرزه می کند و گاهی حتی اشک هم می ریزم. وقتی که شنیدم ضارب قاضی مقدسیان زاده با پای پیاده و در حالی که تخمه آفتابگردان می شکست، کلتش را در آورد و با تیر اول بدون اینکه دستش بلرزد، مستقیم توی شقیقه مقتول شلیک کرد و بعد هم یک دسته گل سفید، همان طور که در عکس ها مشاهده کردید، تهیه کرد و جلوی ماشین گذاشت و بعد هم محل حادثه را ترک کرد، به خودم گفتم، عجب اعتماد به نفسی داشته است. عجب آدم هایی پیدا می شوند. اون وقت ها وقتی حجاریان هم ترور شد، خیلی اعتماد به نفس ضاربش یعنی سعید عسگر مرا تحت تاثیر قرار داد. اونوقت من به خاطر یک گنجشک...من دیگه کی هستم؟
هر طنزي خندهدار است ولي هر نوشته خندهداري طنز نيست. ممكن است هجو، هزل و يا فكاهه باشد. طنزپرداز بزرگ ايران مينويسد كه: هجو يعني به تمسخر گرفتن عيبها و نقصها به منظور تحقير و تنبيه، از روي غرض شخصي. طنز همان هجو است با اين تفاوت كه از روي غرض اجتماعي است. به عبارت ديگر طنز تكامل يافته هجو است. هزل يعني شوخي ركيك بهمنظور تفريح و نشاط، در سطحي محدود و خصوصي. فكاهه همان هزل است با اين تفاوت كه داراي جنبه عمومي است. به عبارت ديگر فكاهه تكامل يافته هزل است. بهطوري كه از اين تعريفها برميآيد در هجو و طنز، نيش وجود دارد و در هزل و فكاهه نوش. خنده هزل و فكاهه نوشخند است و خنده هجو و طنز، نيشخند. فرنگيها در برابر طنز و فكاهه دو اصطلاح ساتير(satire) و هيومر(Humor) را دارند. ابراهيم نبوي در مورد طنز ميگويد: طنزنويسي در ايران مثل لطيفه گفتن است، همه از آن خوششان ميآيد، اما كسي به آن رسميت نميدهد. كتابش را يواشكي چاپ ميكنند، يواشكي ميخرند، يواشكي حمل ميكنند، يواشكي ميخوانند و يواشكي ميخندند و بعد نگاههاي خشن و سرد است كه به خواننده ختدان خيره ميشود.