در وعده ملاقاتم با خواب، او هميشه دير ميآيد.
از تاريكي بالا ميكشم و سرم را از آسمان بيرون ميبرم تا ببينم آنجا در دوردستها آسمان به چه رنگ است؟
در ميهماني شبانهام، ماه ساقي، خودكارم پياله و كاغذم تا خرخره نور مينوشد.
بعضي شب را گريم ميكنند.
مهتاب قلب تاريكي را شكافت.
چند قطره تاريكي را در گلدان كاشتم، چيزي سبز نشد.
نردبان رؤياهايم را بر ديوار آرزو تكيه ميدهم و از آن بالا ميروم. چه سرزمين های عجيبي؟!
يكي از بلاگرها به نام ممل خان مطلب زير را به نقل از دوستش گفته است:
...وقتی سكوت تنها صدای آشنا شد،
و شب، تنها دريچه ی روشنی
نگاهم به غروب می مانست،
كه در آرزوی شبی روشن مرده بود.
ابرهاي تيره را زير فرش پنهان كردم تا حرفهاي شبانه ام را با ماه و ستارگان بياغازم ، فردا كه ابرهاي تيره دوباره به خانه اشان برگشتند ، زار زار از تاريكي و تنهائي زير قالي گريستند .
كاريكلماتور با موضوع شب و ستارگان
صداي بال هايش را شنيدم، پر كشيد و رفت. سوار بر ستاره اي در تاريكي شب به تعقيبش پرداختم. در گرگ و ميش صبح، خواب را به بستر خويش بازگرداندم.
با ستارهاي كنار بالكن قرار ملاقات داشتم ولي خواب مرا ربود. به همين خاطر به قرارم نرسيدم.
طفلك ستاره خجالتي چشمكي زد و فرار كرد.
كاريكلماتور با موضوع زندگي
زندگي كاشتن اميد است در گلدان نااميدي.
زندگي ريسماني است كه از آن تا آنجا كه توان داري بالا ميروي.
انسان ، شعر سروده نشده، به احترام پايان بي آغازت، سالهاست سكوت را فرياد ميزنم .
وقتي كه خورشيد مات و مبهوت به زيبايي ماه مي نگرد ، شب ميشود.
وقتي كه خورشيد دهان به ستايش ماه مي گشايد، از لب و لوچه هايش نور ميريزد و روز ميشود.
زمستانها از بيني خورشيد قنديل نور آويزان ميشود .
آفتاب، تف خورشيد .
اگر واحد پول شاخه نور بود ، بانكها چه نوراني مي شدند.
كاريكلماتور با موضوع عشق
عشق آمد غصه كوچكم را برد
عشق رفت اندوهي بزرگ به جانم سپرد.
عشق يك تصادف نيست، عشق واقعي طنز مسخره اي است.
عشق و مرگ دو مفهومي هستند كه اولي انسان را به آسمان ها مي فرستد و دومي به زير زمين.