تبليغاتX
سینه‌چاک
زنده باد بمباران
 زمان چه زود مي‌گذره. انگار همين ديروز بود  كه زهره دخترك 17 ساله داستان زير را

به من داد كه بخوانم. فكر مي‌كنم سال 1360 بود.


زهره برو در را باز كن. من دستم بنده.
صداي مامان از توي آشپزخانه بود.
 كتاب فارسي را به كناري انداختم و به سرعت به سمت در حركت كردم.
 دارم ميام چند لحظه صبر كنيد. كيه اين موقع عصري؟ چقدر هم زنگ مي‌زنه. منتظر كسي نيستيم.
با احتياط دستگيره در را چرخاندم.
 سلام دختر خاله نرگس. چه عجب! بفرمايين.
سلام نسرين جان تو چطوري بفرمايين. به به علي كوچولو. بفرمايين. الان مامان را صدا مي‌زنم. فكر كنم توي شپزخانه است
.
 زهره جون تعارف كن بفرمايند اتاق مهمان‌خانه الان مي‌آم. اين كتلت‌ها رو آتيشن، مي‌ترسم بسوزند. 
 با خودم گفتم كدوم كتلت، كدوم گوشت و تخم‌مرغ.
مامان هم بعضي وقت‌ها يه پزهاي الكي مي‌ده.
نرگس خانم دختر خاله مامان بود. از اون‌هايي بود كه آمدنش با خودش ، بيرون رفتنش با كرام الكاتبين بود.

وقتي چونه‌اش گرم مي‌شد، ديگه يه دو ساعتي پشت سرهم حرف مي‌زد.
كسي نيست سوال كنه آخه حوصله دارين تو اين اوضاع جنگي كه هيچكي حوصله درست حسابي نداره پا

ميشي مياي مهماني. با اين وضعيت جيره‌بندي مواد غذايي كه آدم سرزده خانه مردم نميره.
حالا خدا كنه يكي دو ساعت بنشينن و اين‌دفعه به من كه فردا امتحان دارم رحم كنند و پاشن برن خانه‌شان.
چند ساعت ديگه هم برق‌ها ميرن و ديگه نميشه درس خواند. خدا كنه حداقل امشب موشك نندازند كه اصلا

حوصله‌اش را ندارم.
بفرماييد دخترخاله نرگس تو اتاق الان مامان مي‌آد خدمتتان.

زهره زهره يك دقيقه بيا اينجا. صداي مامان بود. به سمت آشپزخانه راه افتادم. به مامان پس چرا نمي‌آيي.
گفت چايي گذاشتم. ميوه و شيريني كه نداريم. حداقل يه چايي بدم بهشان. ببين زهره جان قربانت برم برو خانه

اكرم خانم اين‌ها به اندازه اين قندان قند ازشان قرض بگير بيا. قندمان تمام شده. كوپن قند هم اعلام نشده. زود

برو آبرومان پيش دخترخاله نره.
من نميرم. خجالت مي‌كشم.  زهره عزيز من، غير از من و تو كه كسي اينجا نيست من كه نميتونم برم بايد برم

پيش دختر خاله.برو نزار كسي تو را ببينه و زود برگرد. مامان از اين توت خشك‌ها كه داريم. از اونا بزار جلوشان به

جاي قند. بابا نميشه  بدو برو دختر هر موقع من تو را لازم داشتم اين بازي‌ها را در‌آوردي برو نگذار صدايم بلند بشه.
با ناراحتي به سمت خانه اكرم خانم راه افتادم. آخه اين چه وضعيه. با اين وضعيت ميشه درس خواند. حالا

چه‌طوري بهشان بگم.  سرم را بايد كج كنم و قندان را به سمتش دراز كنم. اگرچه اكرم خانم همسايه بدي

نيست . ولي خوب بهر حال...
اينا ديگه كجا رفتند. چرا در را باز نمي‌كنند. بخشكي شانس. با سرعت به سوي خانه راه افتادم. مامان بيا مامان

بيا.
چي شده دوباره؟ مامان اكرم خانم اينا خانه نبودند. دختر چرا اذيت مي‌كني. مي‌دانستم از اول خودم بايد ميرفتم

تو هيچوقت يه كاري را درست انجام نمي‌دي.
 به خدا مامان نبودند خيلي زنگ زدم به خدا مامان دروغ نمي‌گم.
واي خاك بر سرم شد بدو برو پيش اعظم خانم اينا. زهره جان دستم به دامنت برو زود باش. اين جور كه معلومه

اينا براي شام هم ماندني هستند. هيچي هم تو خانه نداريم.
تو كه گفتي داري كتلت درست مي كنم. آخ مگه تو  حاليت نيست وضعيت چه جوريه. واي حالا چه كار كنم. بدو

برو چار تا تخم مرغ هم بگير يه كتلت سيب زميني درست كنم. مامان جان باز اكرم خان فرق مي‌كنه ولي خودت

كه اين اعظم خانم با اون بچه هاي فضولشان را كه مي‌شناسي. به خدا من نميرم. بغض گلوم را گرفته بود

مي‌خواستم داد بزنم. گريه كنم. واي امتحانم را چه كار  كنم.
 اعظم خانم اعظم خانم. آخه اونا هم آدمند. جلوي هر كسي كه آدم دستش را دراز نمي‌كنه.
با مامان در حال جر و بحث بودم كه ناگهان صداي آژير قرمز از راديو بلند شد. شنوندگان عزيز آژيري را كه مي‌شنويد

آژير قرمز است و مفهوم آن اين است كه دشمن حتما حمله مي‌كند به پناهگاه‌هاي ....
من و مامان همين طور خشك‌مان زده بود و نميدانستيم چه كار بايد بكنيم كه دخترخاله در حالي‌كه دست

بچه‌هايش را گرفته بود با عجله و هراسان سرپايي يك خداحافظي كرد و بيرون رفت.
 من ناباورانه تمام اين اتفاقات را  مرور مي‌كردم و از اينكه نجات پيدا كرده بودم خيلي خوشحال بودم. به همين

خاطر باسرعت خودم را به كوچه رساندم و فرياد زدم زنده باد بمباران زنده باد بمباران ...

گ          
                               مطالب تا تاريخ    یکم بهمن 1383