تبليغاتX
سینه‌چاک
همزاد

در آرامش اتاق دو پاره از يك تن، تنگ آغوش يكديگر بر روي تشكي يكنفره به‌هم پيچيده بودند. نفير گوشخراش ساعت با روشني و تاريكي اتاق در هم پيچيد، آندو در بستر تنگ نگاهي خاموش به هم انداختند و غلتي زدند و خواب آلود در گوش يكديگر به نجوا پرداختند .

ساعت زنگ دار سراپا گوش بود، دلش مي‌خواست بيشتر كوك شده بود تا پچ پچ آنها را با بيدار باش خود قطع كند .

يكي به ديگري ميگفت :" بلند شو صبح شده بايد به محل كار برويم ."

ديگري خميازه اي كشيد و گفت :" حيف نيست تنور بستر را رها كنيم. بگذار تمام امروز را در كنار هم باشيم ."

اولي پريشان حال گفت :" نه ديگه بسه ، بايد بيدار شويم ."

دومي غلتي زد و با نارضايتي  گفت :" بهانه اي براي نرفتن خود پيدا مي كنيم . "

نگاهي به ساعت ديواري انداختند . زمان مي گذشت . آنها هنوز پلكهايشان بسته بود. 

اولي گفت :" نه نمي‌شود "

دومي:" نيم ساعت "

اولي :" نه "

بعد از چند لحظه سكوت

- يكربع

- نه

- پنج دقيقه

- نه

با خود انديشيد امروز هم بايد سوار تاكسي شويم و ازخيرصبحانه خوردن بگذريم. لحظاتي بدينسان گذشت. ناگهان هراسان از درون بستر برخاست و با تشويش لباس پوشيد و دست همزاد خود را گرفت و به‌سرعت به‌سمت محل كارش براه افتاد .
گ          
                               مطالب تا تاريخ    دهم بهمن 1383