در آرامش اتاق دو پاره از يك تن، تنگ آغوش يكديگر بر روي تشكي يكنفره بههم پيچيده بودند. نفير گوشخراش ساعت با روشني و تاريكي اتاق در هم پيچيد، آندو در بستر تنگ نگاهي خاموش به هم انداختند و غلتي زدند و خواب آلود در گوش يكديگر به نجوا پرداختند .
ساعت زنگ دار سراپا گوش بود، دلش ميخواست بيشتر كوك شده بود تا پچ پچ آنها را با بيدار باش خود قطع كند .
يكي به ديگري ميگفت :" بلند شو صبح شده بايد به محل كار برويم ."
ديگري خميازه اي كشيد و گفت :" حيف نيست تنور بستر را رها كنيم. بگذار تمام امروز را در كنار هم باشيم ."
اولي پريشان حال گفت :" نه ديگه بسه ، بايد بيدار شويم ."
دومي غلتي زد و با نارضايتي گفت :" بهانه اي براي نرفتن خود پيدا مي كنيم . "
نگاهي به ساعت ديواري انداختند . زمان مي گذشت . آنها هنوز پلكهايشان بسته بود.
اولي گفت :" نه نميشود "
دومي:" نيم ساعت "
اولي :" نه "
بعد از چند لحظه سكوت
- يكربع
- نه
- پنج دقيقه
- نه