تند و تند قدم برميداشت، هيچ چيز و هيچ كس را نميديد ، فقط به او فكر ميكرد. فكر كردن به او خيالش را عطر آگين كرده بود . نوازنده طبل سينهاش بسيار ماهرانه آهنگ عشق را با قلب او مينواخت. با اين آهنگ كبوتران شادي در آسمان ميرقصيدند و با نوك خود ابرهاي تيره را از جلوي چشم خورشيد كنار ميزدند. ذرات معلق در هوابه بالا و پائين مي پريدند و گلهاي سرخ عشق و اميد به تصور آمدن بهار از درون برفها به بيرون سر ميكشيدند . بلورهاي برف خود را در مقابل او كوچك احساس ميكردند و در زير گامهاي داغ او از خجالت آب مي شدند، قطرههاي آب در پشت سرش مخفيانه به آغوش يكديگر ميغلتيدند و سيلاب محبت را پديد مي آوردند .
رقاصكهاي ساعت در مقابل اين همه شور فرصت خودنمايي نداشتند و مات و مبهوت بدون حركت ايستاده بودند . ناگاه موسيقي حركت به طپش انتظار تبديل شد. انتظار پاسخ يار.