در اين لحظه صحنه عوض ميشود و مرد گردن كلفتي ابتدا دست گوسفند را ميپيچاند، او را بلند ميكند و بر زمين ميزند و چاقو را قهرمانانه نزديك گلوي گوسفند ميكند كه ناگهان صداي اعتراضي از ميان جمعيت بلند ميشود:
"شما آدمها كي ميخواهيد آدم شويد؟ قبل از هر چيز آخرين خواستهاش را از او بپرسيد"
صداهاي اعتراض يكي پس از ديگري بالا ميگيرد و قصاب چاقو بهدست چارهاي ندارد. از گوسفند سوال ميكند اگه خواسته ماسته و يا آرزو مارزوي داري بگو وقت ندارم.
گوسفند در حاليكه معصومانه به جمعيت و چاقوي دست قصاب نگاه ميكند زير لب زمزمه ميكند:
"بزرگترين آرزويم اين است كه يكبار جلوي وانت بنشينم"
هراسان از خواب بيدار ميشوم و راننده وانت از من سوال ميكند كجا گوسفند را زمين ميزنيد؟
نگاههاي من و گوسفند به هم گره خورد.