تبليغاتX
سینه‌چاک
نمايشنامه آدم‌ها و گوسفندها در دو صحنه
شهر پر شده بود از وانت هايي كه  گوسفندها را از اين طرف به آن طرف انتقال مي‌دادند. از پنجره بغل دست راننده‌ها هم يكي چاقوي قصابي بزرگي را بيرون آورده بود و در هوا مي‌چرخاند. گوسفندان هم چهار دست و پا محكم ميله‌هاي پشت وانت را چسبيده بودند وتنها مردمك چشم‌هايشان حركت مي‌كرد. اونجا را نگاه كن يك گوسفندي كلاه ايمني بر سر، سوار بر ترك يك موتور سيكلت، موتورسوار را محكم از پشت بغل كرده است.

در اين لحظه صحنه عوض مي‌شود و مرد گردن كلفتي ابتدا دست گوسفند را مي‌پيچاند، او را بلند مي‌كند و بر زمين مي‌زند و چاقو را قهرمانانه نزديك گلوي گوسفند مي‌كند كه ناگهان صداي اعتراضي از ميان جمعيت بلند مي‌شود:
"شما آدم‌ها كي مي‌خواهيد آدم شويد؟ قبل از هر چيز آخرين خواسته‌اش را از او بپرسيد"
صداهاي اعتراض يكي پس از ديگري بالا مي‌گيرد و قصاب چاقو به‌دست چاره‌اي ندارد. از گوسفند سوال مي‌كند اگه خواسته ماسته و يا آرزو مارزوي داري بگو وقت ندارم.
گوسفند در حاليكه معصومانه به جمعيت و چاقوي دست قصاب نگاه مي‌كند زير لب زمزمه مي‌كند:
"بزرگترين آرزويم اين است كه يك‌بار جلوي وانت بنشينم"
هراسان از خواب بيدار مي‌شوم و راننده وانت از من سوال مي‌كند كجا گوسفند را زمين مي‌زنيد؟

 نگاه‌هاي من و گوسفند به هم گره ‌خورد.

گ          
                               مطالب تا تاريخ    سوم اسفند 1383