داستان انرژي هستهاي اين روزها مرا توي فكر فرو برد...
راستي انرژي هستهاي را توي چه ظرفي بايد نگهداري كنيم؟ لابد از فردا باباهه ميگه:
زن، شنيدهاي كه با كوپن شماره 110100110 بيست واحد سوخت هستهاي يارانهاي ميدهند.
ايرج برو سر خيابان يه پيت انرژي هستهاي از نعمت هستهاي بخر. گرچه شنيدم اين نعمت هستهاي اتمهاي آب قاطي سوخت هستهاي ميكنه ولي خوب چارهاي نيست همين يك شعبه انرژي هستهاي دور و برما است.
مادر ايرج، شما هم بساط سفره را بياوريد تا پهن كنيم. امروز چه خطري از بيخ گوشم رد شد وگرنه الان كره مريخ بودم.
چي شده تعريف كن.
هيچي بابا. ميني بوس يارو بخاري نداشت و يه دانه پيك نيكي اتمي گذاشته بود وسط ميني بوس. هر كي هم كه تازه از راه ميرسيد هي درجه هستهايش را بالا ميبرد آن يكي ميگفت بابا يه كم ميزان هستهاش را بيار پايينتر، سوختيم. سر اين موضوع يهو دعوا شد و فحش و فحش كاري. چه فحشهاي غني شدهاي را، حواله مادر محترم يكديگر ميكردند. راننده هم آمد و بساط پيك نيكي را جمع كرد و گفت شما لياقت همان پيكنيكيهاي گازي قديمي را داريد. شما را چه به انرژي هستهاي. يكي از آن ته داد زد يه بخاري براي ميني بوست بگذار كه اين همه بدبختي نكشيم. راننده گفت اولا اين مينيبوسهاي وطني را كارخانه بدون بخاري بيرون ميده. ثانيا با كرايه نفري صد هزارتومان، انتظار داري كه ...
خلاصه خيلي شانس آورديم و با پادرمياني چند نفر سر و ته قضيه بهم آمد.
مادر ايرج، اين نهار چي شد؟
والله اصغر آقا خسته بودي نخواستم بگم. برنج مان هنوز دم نكشيده. اين والور ما انگار يه سوراخ كوچيك داره و اتم نشت ميكنه. فكر ميكنم بايد بدهيم نشتياش را بگيرند. با چه زحمتي امروز يه ظرف گذاشتم تا هسته اتمها روي زمين نريزند. انشالله پول دار شديم يه دستگاه فردار مبلمان اتمي بخريم. ولي ميگن اين دستگاهها فقط با اتمهاي خارجي كار ميكنه.
شنيدي حاجي فلاني توي زيرزمين خونه شان چندين تانكر انرژي هستهاي خارجي قايم كرده بود كه بعد گرانتر بفروشد؟ ميگن هستههاي اتم اين خارجيها خيلي درشت تره و ته تاوهها را سوراخ نميكنه.
آي توله سگ مواظب باش پاتو از رو سيم بردار، انرژي هستهاي نگيردت سوت بشي پرت بشي كره ماه.
بابا بابا فهميدي امروز بخاري اتمي ما توي كلاس آتش گرفت؟ بچهها توي مخزن سوخت هستهاي چهار تا كلريد سديم و دو قطره H2O ريخته بودند. خيلي حال كرديم كلاس تعطيل شد. آقا معلم بهموقع بشكه سوخت هستهاي را كه تو راهرو بغل كلاس بود، چند متر اونطرف تر پرتاب كرد، اگر نه ... مدرسه هم چند روزي تعطيل ميشد و...
ايرج چه زود آمدي مگه صف نبود؟
چرا. ولي اين نعمت هستهاي به تازگي يه دستگاه اتمي آورده كه كار همه را سريع راه مياندازد. فقط اين همسايه مفنگيمان مغزم را تليد كرد ميگفت: توي دنيا دو چيز خيلي خوبه يكي بچه سربراه يكي هم آتيش هشتهاي. بدون هيژ بويي مخشوشا اگر هشته هاش مرغوب باشه.
توي صف مردم ميگفتند كه يه تانكر حامل انرژي هستهاي توي جاده بوشهر به تهران واژگون شده و تمام اتمهاش توي جاده تجزيه شدهاند. در نتيجه دوازده هزار ماشين پنجر شدند. كه چون سرعت ماشينها بالا بوده هفت هزار تاشان از جاده منحرف شده بودند...
ناگهان همه جا تاريك شد و من كه افكارم پرشده بود از نيروگاه اتمي، اتم وارداتي، اتم يارانهاي، اتم خارجي با هسته آلماني و اينجور چيزها، برخاستم چند تا شمع روشن كنم و اميدوار باشم كه قطع برق زياد طول نكشد.