يكي دندان گنده در دهانم كند درد تا به مغز استخوانم
امان از درد دندان
فغان از درد دندان
گرفته دست خود را زيرچانه كنم دوري زمامانم بهانه
روان از ديدگانم دانه دانه كنم گريه در اين غربت تو خانه
امان از درد دندان
فغان از درد دندان
پناه بردم دمي بر جام باده شدم پاتيل، ولي افسوس، چه فايده ؟
بپا خاست ناگهان دودي زكنده همه زير سر كرموي گنده
امان از درد دندان
فغان از درد دندان
دگر طاقت نداشتم هيچ گونه شدم سوي يكي دكتر روانه
بيامد دكتره بيرون ز پرده و تا من را بديد زد زير خنده
امان از درد دندان
فغان از درد دندان
بگفتا اين بلوند ورپريده كسي بي وقت قبلي ، روز شنبه ؟
به جز صبر و صبوري نيست چاره منم فوري به او گفتم : "دانكه "*
امان از درد دندان
فغان از درد دندان
بهناچار كردم آغاز شعر دندان دگر اين از من و باقي ز رندان
همين كه اين قلم شعرم را چاپ كرد بشد دردم تمام، دندانه دق كرد .
امان از درد دندان
فغان از درد دندان
از آن روز هر زمان كه دردي دارم بجز كاغذ، قلم راهي ندارم
امان از درد دندان
فغان از درد دندان
*("دانكه" به آلماني يعني متشكرم)