...بگيريدش...در رفت...قرمزش كن... اون علامت ميكروفون ممنوع را بزن توي سرش. سينه چاك دلگير نشيها ما منظوري نداريم. فقط تو ديگه نميتواني حرف بزني.
با خودم گفتم سينه چاك، بدبخت تو حتي مجازي هم وجود نداري.
توي خانه كه عيال نميگذارد يك كلمه حرف بزني و يكريز بدون اينكه نوبت بگيرد حرف ميزند. تكليف جامعه مدني هم كه مدتهاست
روشن شده است. فقط اونهايي كه مساويترند هر روز حرف كه چه عرض كنم، زر ميزنند. اينجا توي پالتاك هم ...داشتم دق ميكردم،
اگر من هم يه روز از اون كلاههاي قشنگ سرم گذاشتم(منظورم علامت @ وقتي بغل اسم افناين داران، قرار ميگيرد) اونوقت همه را
ممنوع الميكروفون ميكنم و نميگذارم حتي از اتاق بيرون بروند و دستور ميدادم خواهرا سمت راست ROOM(اتاق) بنشينند و برادرا سمت چپ.
وشروع ميكردم يه دهن آواز ميخواندم تا همه مجبور شوند به صداي من گوش كنند.
چهقدر به اين آليوس و تمدن گفتم آليوس جان به دست بريده ابوالفضل قسم من دستم بالا بود، نفر چهارم بودم.
حرف آليوس يك كلام بود BRB بعدا فهميدم يعني گم شو برو بيرون و دوباره برگرد تو. بابا پس نوبتم چي ميشه
ميگفت: KFZ يعني خفه شو زر زيادي نزن.
باز خدا پدر و مادر تمدن را بيامرزد كه مرا باونس نكرد و يا چي چي سي؟ آها DC نشدم. اگر نه، حالا خر بيار و باقالي بار كن.
قسمت عمده جلسه بين من، ميكروفون، تمدن، آليوس و سخنراناني گذشت كه همه گله از كامنت گذاران بي پرنسيب داشتند و چون خودشان
آدمهاي خيلي مودب و عميقا به دموكراسي اعتقاد داشتند، تكليف خودشان را در مقابل اين كامنتها نميدانستند.
يكي ميگفت به من فحش خواهر و مادر دادهاند به نظر شما من بد كاري كردم كامنتها را پاك كردم. يا اينكه به نظر شما كدام بهتر است،
بايد شخصيت وبلاگنويسها، نگارش آنها و يا انديشهشان را نقد كنيم. با خودم گفتم، خوب هر كدام را دوست داري.
آخرش نفهميدم كه ما دور هم جمع شديم درس اخلاق به اين كامنت نويسهاي بي تربيت بدهيم، يا خط قرمز دور خودمان بكشيم و يا از بقيه
مجوز چگونه نوشتن و پاك كردن را بگيريم و اسمش را بگذاريم آسيب شناسي. تازه آسمون هم دورههاي تدريس اخلاق را گذرانده بود و به بقيه هم
سفارش ميكرد كه اين دورهها را بگذرانند و لابد آخرش هم مثل مملي(ابطحي) با عمامه وبلاگ بنويسند.
بگذاريد خيالتان را راحت كنم، وبلاگ عين زندگي است و وبلاگها هويت و انديشه وبلاگنويس. به قول شاعر:
ما رند و خراباتی و دیوانه و مستیم پوشیده چه گوییم همینیم که هستیم.
اي واي كجا رفتم. اين پانتهآ هم كه نه تنها توي حرف زدن آدم با استعدادي است كه توي تكست نويسي هم به كسي مهلت تكان خوردن نميده
...خدا به اين الكس بيچاره رحم كند.
در آخر جلسه هم فقط آشپز باشي فهميد غذا شور شده، چون همه مديران به ترتيب قد شروع كردند به جمعبندي جلسه.
يكي هم نوشت حالا توي اون وبلاگ گروهي كه قراره درست بشه(چشم شيطان كر)، يكي هم بايد جمعبندي مديران را جمعبندي كند.
اما قسمت شيرين جلسه زماني بود كه كركره مغازه ميخواست پايين كشيده شود. هر چي از ادمينها خواهش كردم شما تشريف ببريد
ما خودمان در اتاق را قفل ميكنيم، قبول نكردند كه نكردند. به بر و بچهها پيشنهاد كردم كه يك قرار بزاريم بريم سر پل تجريش. نميدانم چرا همه خنديدند.
خلاصه پانتهآ پريد سر محل، يه اتاق پالتاكي رديف كرد و چند نفري را دعوت كرد و جاي همگي خالي، سعيده پريد چهار تا چايي قند پهلو از خونهشان
كه همان بغلها بود آورد و ناصر يه دهن آواز برايمان خواند:
آهاي خوشگل عاشق آهاي عمر دقايق
آهاي وصله به موهاي تو سنجاق شقايق
آهاي اي گل شب بو آهاي گل هياهو
آهاي طعنه زده چشم تو به چشمهاي آهو
دلم لاله عاشق آهاي بنفشه تر
نكن غنچه نشكفته قلبم رو تو پرپر
من كه دل به تو دادم چرا بردي زيادم
نگو با من عاشق چرا برات زيادم
آهاي صداي گيتار آهاي قلب رو ديوار
اگه دست توي دستام نذاري خدا نگهدار
دلت ياس پر احساسه آهاي مريم نازم
تا اون روزي كه نبضم بزنه ترانه سازم
برات ترانه سازم توآهنگي و سازم
بيا برات ميخوام ازاين صدا قفس بسازم
بعد با خودمان گفنيم اگر اجاره اتاق توي پالتاك اينقدر ارزان و راحته، خوب ما هم يك گردهمايي ديگه با موضوعات زير راه بياندازيم:
1. وبلاگ نويساني كه ميخواهند خود را معرفي كنند و به انتخاب خودشان يكي از مطالبشان را بخوانند.
2. آواز و شادي و رقص و شيريني خوران مجازي
ولي بعدش فكر كردم، بگذار همين بچهاي كه با سزارين متولد شده را بزرگ كنيم. ناگفته نماند كه مجيد زهري هم يه سركي كشيد توي اتاق
ولي گفت نه آقا اينجا بهدرد نميخوره، من ميرم همان Cafe كه توي صحبتهام گفتم.
بعد هم كمي گپ زديم و از دنياي مجازي رهسپار خانههايمان شديم.