تبليغاتX
سینه‌چاک
سینه چاک در سرزمین عجایب(۲)
قسمت دوم تجارت الکترونیک

رضا برو پيش علي آقا اي اس پي(ISP)  بگو بابام سلام رساند و اين مطلب و اين دو تا تصوير(image) را بده بگذاره توي وبلاگم.
اگه ايميلي چيزي هم داشتيم، بگير و زود بيا. به علي آقا هم بگو انشاالله اين شب جمعه هم از خجالتش در مي‌آم.
رضا به سمت آي اس پي راه افتاد.   آ...ي تاكسي: ته جمهوري.
راننده تاكسي: خرابه. نمي رم اونجا خيلي ترافيكش زياده.  دارند ايستگاه مترو درست مي‌كنند. خرابه.
رضا: آزادي چطور؟
راننده تاكسي: برو آقا دلت خوش است. مگه خبر نداري آزادي از لحاظ ترافيك چه قارش ميشيه.
رضا: دربست منو تا هر جايي مسيرت مي‌خوره ببر.
بپر بالا، 1500 چوق هم بايد بدي.
رضا با خودش فكر كرد: خدا كنه زود برسيم كه صداي راننده تاكسي به هوا رفت.
مگه كوري؟ نمي بيني من دارم ميام؟ بكش كنار اون گاري عهد بوقت را.
رضا: قاي راننده ولش كن.
راننده تاكسي: يارو خمار بود. كي بود مي‌گفت؟ نصف مردم شهر خمارند و نصف ديگه نشئه. هر روز همين برنامه‌ها را داريم. مي‌بيني اون دختره  را كه ماشين‌ها  براش بوق مي‌زنند و جلوي پايش ترمز مي‌كنند، هر روز همين جا قدم مي‌زنه. خيلي زود هم يك مشتري پيدا مي‌كنه. چراغ قرمز هم چه‌قدر طولانيه.
گدا: آقا يه كمكي هم به من كن بابام تو بيمارستانه.
راننده تاكسي: برو بابا خدا روزيت را جاي ديگر بده.
خواننده دوره‌گرد: يه دل مي‌گه برم برم ..يه دلم ميگه نرم نرم ...
راننده تاكسي: نيگا كن عجب قشنگ آكاردئون ميزنه.
رضا: صداش هم خيلي خوبه.
حاجي فيروز: ارباب خودم سامبلي بلايكم ارباب خودم سرتو بالا كن.
يه بچه: آقا شيشه‌ را پاك كنم. نه نمي‌خواهم بر پي كارت.
فروشنده دوره‌گرد: فشفشه، ترقه، هفت ترقه، نارنجك براي چهارشنبه سوري بدم آقا.
رضا: چه عجب سبز شد ...
راننده تاكسي: ميگن از اين قطارهاي توي شهري مي‌خواد بياد كه روي ريل‌هاي توي هوا حركت مي‌كنه. فقط هم توي جاپن ازش هست. به جون شما بگذار اينا درست بشه و بعدش هم انرژي هسته‌اي بياد كه ديگه مجبور نباشيم توي صف نفت و بنزين و كپسول گاز انتظار بكشيم...
ميگن اونوقت كشور پنجم جهان مي‌شيم..
رضا: شما فكر نمي‌كنين خطرناك باشه؟ از اون بالا كسي زمين نمي‌افته؟ اوه اوه اوه آنجا را، چك و چونه همديگر را داغان كردند.
راننده تاكسي: تصادف كرديد وايستين تا پليس بياد معلوم بشه مقصر كي بود چرا همديگر را لت و پار مي‌كنين؟
...پس از مدتي.
رضا: دست شما درد نكنه آقاي راننده.  پياده شد و به سمت اي اس پي راه افتاد.
...در آي اس پي.
رضا: ببخشيد علي اقا هستند نه‌خير كارتان چيه؟
يك درخواست اينترنتي داشتم براي آپديت وبلاگ. برو ته راهرو اتاق سوم دست راست . روبروي اون اتاقي كه روش نوشته "ارتباط با شما"
در اتاق درخواست‌هاي جديد: مسئول مربوطه نيست رفته صبحانه بخوره الان بر مي‌گرده.
...رضا پس از مدتي بالاخره درخواست اينترنتي را تحويل داد و يك ساعت بيرون از اتاق منتظر شد تا او را صدا كردند. بفرما اين هم جوابش.
رضا به سمت خانه راه افتاد و ..
جواب را به پدرش داد كه ناگاه سگرمه‌هاي پدر توي هم شد و ..
همسايه‌ها توي كوچه با هم گفتگو مي‌كردند
- ميگن اكسس اكبر آقا دي نايد شده
- قيافه‌اش كه مجاز به‌نظر مي‌رسيد.
- از اول مي‌دانستم يارو خلافه
پدر رضا: ببين چي نوشتتند. مشترك گرامي اكسس درخواست اينترنتي شما شما دي نايد است. اگر فكر ميكنيد كه شما بايد اجازه دسترسي
 به اين سايت را داشته باشيد، لطفا  يك فرم تقاضاي تجديد نظر را پر كنيد . به همراه مدارك لازم ارسال كنيد.
پدر رضا: معلومه كه بايد دسترسي داشته باشم. نخود و لوبيا فروختن كه اين حرف‌ها را نداره.توي وبلاگ من فقط ليست نخود و لوبيا و
نوشابه و قيمت‌هاي اون‌ها را زدم. توي اين مملكت هم نميشه يه تجارت الكترونيكي كوچك راه انداخت.
رضا اين تقاضاي تجديد نظر را ببر به آي اس پي.
پس از گذشت يكساعت رضا دوباره در اي اس پي بود.
مسئول تجديد نظر: خوب پسر جان شما  ابتدا نيم كيلو نخود لوبيا  را به اداره حبوبات مي بريد سپس دو بطري نوشابه از هر رنگ را به اداره نوشابه‌جات و ..
پس از آنكه آنها كيفيت محصولات بقالي بابات راتاييد كردند. اين درخواست و تاييد كيفيت را به اداره ارشاد براي گرفتن مجوز وبلاگ و سپس به
اداره مخابرات براي كارهاي فني و ...
سر رضا گيج رفت.. ببخشيد راه ديگه‌اي وجود نداره بالاخره ما آشنا هستيم، مشتري شما هستيم هر روز با هم سروكار داريم.
مسئول تجديد نظر: نه آقا يعني شما مي‌خواهيد به من رشوه بدهيد؟ من از اوناش نيستم كه لقمه حرام بخورم.
رضا: نه نه نه خواهش مي‌كنم منظورم رشوه نبود مي‌خواستم فقط يك هديه كوچك خدمتتان....
پس از مدتي چك و چونه....
رضا در راه خانه: به خير گذشت اگر نه حالا در به در توي اين اداره‌ها بايد آواره مي‌شدم.
...
تمام همسايه‌ها جمع شده بودند و منتظر بازگشت رضا بودند كه سر و كله رضا پيدا شد و همهمه‌اي در گرفت.
پدر رضا به قصاب محل دستور داد كه گوسفند را قرباني كند و با افتخار و با صداي بلند فرياد زد:
اكنون ديگر مي‌توانيد ليست قيمت‌هاي بقالي من را در وبلاگم ببينيد. وبلاگم آپديت شد.
پدر رضا در ميان دست زدن‌هاي ممتد مردم به سمت محل كارش راه افتاد تا به تجارت الكترونيكي خود ادامه دهد.
فردا در روزنامه‌هاي محلي  تمام كسبه شهر پيام‌هاي تبريكي به مناسبت آپديت موفقيت آميز وبلاگ اكبر آقا بقال درج شده بود

گ          
                               مطالب تا تاريخ    بیست و سوم اسفند 1383