تبليغاتX
سینه‌چاک
گپ خانوادگی
سینه چاک: عیال، عشق من، نه نه کجاست ؟
عیال سینه چاک: رفته سر قبر بابای من( یعنی توی اتاق بغلی داره نماز می خوانه)
نه نه سینه چاک: چه خبره باز قیل و قال راه انداختید به جای دعوا وسایل پیک نیک را آماده کنید، فردا بریم نهار توی فضای آزاد. امنیت هم که این روزها خیلی خوب شده.
سینه چاک:نه نه این حرف ها را تو از کجا بلدی؟
نه نه سینه چاک: بابا مگه نمی بینی وقتی میریم بیرون می نشینیم دیگه کسی باهامان کار نداره و راحت نهارمان را می خوریم و میاییم خانه.
عیال چاک:ذلیل مرده، چه مرگته این روزها وقتی می خواهی وبلاگ بنویسی، کت و شلوار دامادیت را می پوشی، سرت را ژل میزنی و شیشه ادوکلن را خالی می کنی و بعد میری پشت کامپیوتر؟ نکنه دوباره زیر سرت بلند شده؟
سینه چاک: هیس هیس داد نزن. اگر نه وبلاگ نویس ها، به خصوص اونا که خیلی حساسند، می فهمند من هم عوام بی سوات هستن. دیگه برام نظر نمیذارن.
نه نه سینه چاک:این خورشید خانوم ، همان که گفتی ده ماهه رفته خارج، آخ بمیرم براش، بالاخره توانست یه جایی برای درس خواندن پیدا کنه؟
سینه چاک: آره نه نه جان. اگر خدا بخواهد سرگرم درس خواندنش میشه و ما بدبخت بیچاره ها را میگذاره به حال خودمان. ببینیم چه خاکی باید سر خودمان بریزیم.
عیال سینه چاک: این عبدالقادر بلوچ چی شد. بی سر و صدا رفت و آمد و الان هم زیاد مرتب نمی نویسه؟
نه نه سینه چاک: آی آی آی بمیرم براش. چه آدم محترمی. تعجب می کنم نه نه جان، تا حالا هفتاد نفر قهر کردند، رفتند و آمدند، دیدی چه قشقرقی راه انداختند.
سینه چاک: نه نه جان این ها را دیگه باید از خبرگزاری بچه محل ها سوال کنی.

گ          
                               مطالب تا تاريخ    سوم اردیبهشت 1384