عشق به روایت بی بی
توی سفر یک هفته ایم به مشهد با بی بی آشنا شدم. او یک خدمتکار زحمت کش روستایی مشهدی بود با باورهای مذهبی شدید تا حد خرافه گری. از جوانیش برایم گفت و از یک بچه افغانی به نام قادر که او را، با زحمت فراوان و با کار کردن توی خانه های مردم در دامانش بزرگ کرده بود .وقتی قادر بیست ساله شد، بی بی چهل و پنج ساله به او گفت:
قادر جان، تو دیگه بزرگ شدی و مردم حرف هایی پشت سر ما می زنند.و بدین ترتیب بی بی با قادر عروسی کرد و صاحب دو فرزند از او شد که زنده نماندند.
به ناچار بی بی برای قادر که دلش بچه می خواست ، دختری را خواستگاری کرد. سال ها از آن زمان گذشته است و هنوز هنگام تعریف از چشم های زیبای قادر، اشک در چشمان بی بی حلقه می زد.
او دلگیر بود که چرا قادر سری به او نمی زند.
چند روزی است که درگیر این اتفاق ساده هستم.با خودم می گویم چگونه است که یک زن روستایی بدون فلسفه بافی همه کار می کند و ذره ای از باورهایش کم نمی شود؟ و به راحتی به زندگیش ادامه می دهد.
ولی ما هنگامی که پس از درگیری های شبانه روزی با زندانبانی که با دست خودمان برای حفاظت از زندان اندیشه هایمان استخدام کرده ایم، و پس از شکستن بعضی تابوها در ذهنمان ،همه چیز را از دست رفته می انگاریم، و به لاابالی گری کشیده می شویم.
گ
مطالب تا تاريخ شانزدهم اردیبهشت 1384