دوست ايراني مي نويسد:
شرمنده اخلاق برای دیرکرد ولی خوب همان طور که می دانی در کشور گل و بلبلمان یعنی جایی که قهرمان لیگ فوتبال آن تیم ژنرال ها است در جایی که آدم ها به حرفه مقدس لواط و تن فروشی مشغولند وخدمتگزاران مردم به دنبال ... و کون مردم می دوند مبادا موی دختری بیرون باشد و این باعث زلزله در پایه های استوار باورهای دینی ما باشد.
در جایی که طبق آمار در هر جمع چهار نفره یک نفر به یکی از انواع مواد مخدر معتاد است و سه نفر دیگر یا سیگاری هستند و یا عرق خور( به قول بهروز وثوقی در گوزنها مردم نصف شان خمارند و نصف دیگرشان نشئه)
در جایی که برای پنجاه هزار تومان آدم می کشند، نمی دانم چه انتظاری از اهالی آن باید داشت امیدوارم که این کشتی شکستگان به کرانه ای نجات پیدا کنند. آخ ببخشید باز هم من تنها شدم با یک صفحه كليد و یک مغز مفت(مغز تو) . از این حرف های درد آور که بگذریم من انجمنی تاسیس کرده ام به نام انجمن سینه چاکان که در آن سعی می کنم تمام سینه چاکان را گرد هم بیاورم. آخ باز هم من از وسط ماجرا باعث تعجب تو شدم . داستان این است که چندی پیش من قرار بود بمیرم ولی با مقاومت و پر رويي تمام مقاومت کردم و با یک اردنگی فعلا حضرت عزراییل علیه السلام را رد کردم ولی به هر حال مجبور شدم برای این اردنگی و مقاومت یه تقه کوچولو بکنم که به زبان دکتری بهش می گن سکته قلبی و به ناچار عمل قلب باز کردم و نمیدانم سه یا چهار تا رگ قلبم را پیوند زدم از جمله آئورت. و در نتیجه در اثر شکافتن قلبم به سینه چاکان پیوستم ولی الان حالم خوب است و فقط به دلیل اینکه رگهای پیوندی را از پایم برداشته اند قلبم جفتک می اندازد . خلاصه بیا و ببین ميگن عرق نخور، سیگار نکش، نمک و چربی خبری نیست و خود و خوراك من شده فقط سیب زمینی پخته و مرغ پخته. این هم شد زندگی؟ البته من که زیر بار این حرفها نمیرم. مگه می شه از ترس مرگ خودکشی کرد نه تو بگو. راستی از خبرهای خوب برات بگم. با با بسه کم بخند میدانستم به محض نوشتن این جمله از خنده روده بر می شوی ولی نه بگذار برات یه جوک بنویسم..................
دوست خارج از كشور مينويسد:
ساعت ۷ و ۳۸ دقيقه صبح اتوبوس حركت ميكند. ناگهان آشفته از خواب ميپرم. كابوسهاي هميشگي شبانه اجازه نداده بود تا آرام بخوابم. بايد به محل كار بروم. با قدمهاي سريع از مقابل دكهاي كه سر راه خانه تا اتوبوس قرار دارد، عبور ميكنم. مانند هر روز جوانكي مشغول نوشيدن آبجويي است. وقت ندارم كه به اين موضوع فكر كنم كه چرا به اين زودي شروع به نوشيدن كرده است؟ هر صبح او را ميبينم. او هم بايد بهسرعت آبجويش را سر بكشد.چون اتوبوس منظم سرساعت از ايستگاه حركت ميكند. آخرين چراغ راهنمايي سر ساعت ۷ و۳۶ دقيقه و سي ثانيه براي عابران پياده سبز ميشود. اگر كمي نجنبي، مجبوري تا ساعت ۷ و ۳۷ دقيقه و ۴۵ ثانيه پشت چراغ راهنمايي صبر كني و ممكن است نتواني به موقع به اتوبوسي كه ساعت ۷ و ۳۸ دقيقه حركت ميكند، برسي. اينجا همه چيز نظم دارد. نظم تكراري، نظم نفرتآور. ميخواهند تو را از احساس خالي كنند و در ذهنت چندين ساعت و دقيقه و ثانيه را جايگزين كنند. گاهي ميخواهم به گذشته فرار كنم. نياز دارم كمي گريه كنم. ولي بايد برنامه قبلي داشت، مثلا بايد تعيين كرد كه سهشنبه از ساعت ۶ و ۳۰ دقيقه تا ۷ بعدازظهر زمان گريه كردن است. ساعت ۶ و ۳۰ دقيقه مشغول ناله ميشوي، درست سر ساعت ۷ بايد گريهات را قطع كني، چرا كه با يكي از دوستانت ساعت ۷ و ۱۵ دقيقه قرار گذاشتهاي. راستي اين اراجيف چيه كه مينويسم. باز من و يك خودكار و تكهاي كاغذ با هم تنها شديم.....خواستم بگويم كه انسانها اگرچه فرسنگها از هم دور باشند، درد مشتركند. درد تكرار لحظهها، قدمها، روزها و شبهاو... درد تكرار زندگي......................................